این روزا بیشتر کارای ما شده پارک رفتن معمولا عصرهاااااااا
راستی رفتیم نمایشگاه کتاب کامیار کلی حال کرد..
اول از همه از دیدن اون همه ماشین آتش نشانی خوشش اومد باهاشون عکس انداخت .
بعد رفتیم غرفه کودک و نوجوان من و باباییش بیشتر از خودش حال کردیم من که از هر کتابی خوشم اومد خریدم همه کتابهایی که مربوط به نی نیهای بالای دو سال بود از جمله یه کتاب که اسمش
" من که از گل بهترم .... لگن دارم " بود کامیار بیشتر از کتابهای دیگه عاشق این کتاب شده در مورد جیش نی نیها و پوشکشونه خیلی جالبه .
راستی بن بن بن هم براش گرفتم روزی چند بار باهاش کار میکنم بیشتر شیطونی میکنه تا دقت کنه اما با همین دو روز تمرین بلد شده گل و آب رو بخونه
جالب بودددددددد........
بازدید : 6 مرتبه | موضوع :
سلام سلاممممم
کلی حرفهای نگفته دارم اول ازهمه تولد کامیار جونم که 22 بهمن بود اما من نتونستم زودتر بیامو عکس بزارم
از همه دوست جونا که به من و کامیار لطف داشتن و تولدش رو فراموش نکردن و به یادمون بودن ممنونم این هم یه عکس از تولد پسر نازم![]()
سال نو هم بر همه دوست جونا مبارک ![]()
ما امسال عید با خانواده پدری رفتیم شمال - رامسر
جای شما خالی خوش گذشت کلی

چهاردهم برگشتیم اما دیگه از شمال کلی خسته شده بودیمااااااااااااااااااااا

متاسفانه نتونستم که عکس آپلود کنم گریهههههههههههه
بازدید : 42 مرتبه | موضوع :

این عکس شب یلدا
اینم عکس محرم با کلی تاخیررررررر

اینم عکس کامیار با ببعی قلکش که هر چی پول گیر میاره میگه بدیم ببعی بخوره

کامیار در عروسی عمو

بازدید : 123 مرتبه | موضوع : عکس کامیار جون جون
کامیار جون مامان این روزها شیطون تر از قبل شده
هر کاری که بگی میکنه ظرف میشوره اون هم توی ظرف شویی غذا درست میکنه اون هم سر گاز
روی در و دیوار راه میره ............ حسابی بلبل زبون شده
مثلا یادم نیست سر چه مسئله ای بود که داشتیم همگی مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله و .... خلاصه همه دست به دست هم داده بودیم که توجه اش را از یه موضوعی پرت کنیم که اول یه نگاه نگاهی به ما کرد و بعد خندید گفت " اینا ... همش ... چلکه "
البته نمیدونم از کجا و چه جوری یه چندتا حرف بی تربیتی یاد گرفته و وقتی عصبانی میشه میگه البته انقدر دعواش کردم ..... ناگفته نمونه سر این قضیه یه بار کتکتش هم زدم .... خلاصه الانا دیگه وقتی عصبانی میشه فقط میگه " بی تربیت " البته به من نمیگه ها به دور و بریهااااا
به هر حال 22 روز دیگه مانده تا تولد دو سالگی کامیار و من از خدا به خاطر تمام لحظه های قشنگی که تا حالا بهمون دادده ممنونم ...
شاید برای تولدش بریم شمال ..... حالا میام و ماجرا و تعریف میکنم ..
تولد همه وروجکهای بهمنی هم پیشاپیش مبارک
بازدید : 70 مرتبه | موضوع : شیطونیهای کامیار نازمون
سلام دوست جونااااااااا
دلم برای همتون تنگیده بود . وبهمتون رو خوندم نازیییییییییییی به این بچه های گل
کامیار هم این روزا خیلی شیطونتر از قبل شده و تازگیها یک کوچولو بیشتر کلاهمون میره تو هم ..
اما حالا که وب شماها رو خوندم دیدم که ای بابا مقتضی سنشونه وما باید مثلقبل هر چی که میگذره حوصلمون هم بیشتر بشه.
بازدید : 68 مرتبه | موضوع :
بیست ماهگیت مبارک عزیز دلم
میخوای بدونی که این روزا چه کارایی میکنی
اول از همه بگم انقدر بزرگ شدی که به من دستور غذایی میدی. چند روز پیشا بی مقدمه یه هویی اومدی گفتی مامان ماکا ... ماکا ایخوام یعنی ماکارونی میخوام از انجا که ماهم ماکارانی در بساطمون نداشتیم مجبور شدیم یه قابلمه کوچولو برای شما درست کنیم و شما هم با اشتهای فراوون میل کردی
... نوش جونت مامانی.
اما همش این نبود دستور سوپ و کباب هم بهم دادی و البته مامان جون مهربون با کلی عشق و علاقه آنها رو هم برات درست کرد.![]()
تقریبا هم هر روز صبح تخم مرغ یا به قول خودت توخ مغ میخوری
البته نه کامل ولی کاچی بعض هیچی
.gif)
از سرگرمیهات: هم یکی خوندن کتابه که من عاشق مطالعه کردنت هستم
این کار رو با جدیت تمام و هر شب انجام میدی به این ترتیب که کتابت رو میاری پیش من و میگی میخونیم ... میخونیم ... میخونیم ... و مدام تکرار میکنی
عاشق بازی با سه چرخه ات هستی و بهتره بگم 40 درصد از وقتت رو در روز به هل دادن آن اختصاص میدی. ![]()
زیاد اهل تلویزیون یا به قول خودت تلزون نیستی ولی سی دی "بانی نی" رو دوست داری و نگاه میکنی ![]()
عاشق بازی با ملافه هستی و خیلی برات سرگرم کننده است ملافه ات رو میاری میگی سر ... اوسری .... یعنی مثل روسری سرم کن . تازه اگر هم کلیپس کوچولو گیر بیاری یا کلیپسهای من یا گل سرهام یا حتی بیگودی سریعا تقاضا میکنی که به موهات بزنم و بعد میری جلوی آینه خودت رو نگاه میکنی و میگی خوشجله (خوشگله ) ![]()
یکی دیگه از کارهای مورد علاقه ات نقاشی کردن یا به قول خودت ناقاشی هستش که معمولا عصرها سراغش رو میگیری و من دفترت با مداد رنگیهایی که بابا روز اول مهر برات خرید رو میارم و تو اول نقاشیهایی که با هم قبلا کشیدیم مرور میکنی و اسم هر کدوم رو میگی گاو
.... هاپو
..... زنبور
و خیلی چیزای دیگه البته صدای هر کدوم رو هم میگی
نقاشی دکتر کپی رو هم برات کشیدم که تو میگی دکتو کپی ای
یا یه چیزی شبیه به این
بعد مدام میگی دست ... دست ... دست ... دستت رو میزاری رو صفحه و میخوای که دور دستت رو با مداد بکشم بعد که تموم میشه میگی ناخون .... بعد هم میگی انقوشتر ( انگشتر)
یه وقت هم که چشم منو دور میبینی روی کابینتها چند خطی با مدادهای رنگی آثار هنری ات رو ماندگار میکنی ![]()
یه سر گرمی دیگه که داری تماشای لباسشویی هست که وقتی با سرعت تند میچرخه تو دستت رو تو گوشهات میکنی و مدام میگی ایچخه ... ایچخه
یعنی میچرخه
یه بازی دیگه هم که دوست داری اسمش رو گذاشتی بازی کدوم
همون بازی که اشکال هندوسی رو باید از سوراخ مربوط به خودش بندازی تو. تو خیلی زود این بازی رو یاد گرفتی تقریبا از دو ماه پیش
هر کدوم از اشکال رو میگری دستت مدام میگی کدوم ... کدوم ... کدوم ... و وقتی جای مربوط به اون رو پیدا میکنی
با خوشحالی فریاد میکشی ایناااااااا .![]()
اسم خیلی از اشکال رو هم بلدی داییه (دایره) مببع (مربع) مثلثل (مثلث) بیزی (بیضی) متطیل (مستطیل) سیتاری (ستاره) قربون هوشت برم گلم![]()
مدتیه که شبا همش خواب میبینی و گاهی با صدای بلند قهقهه میزنی
گاهی هم میگی نکون (نکن) حالا نمیدونم چی میبینی گاهی میگی بیدی من (بده به من)گاهی هم میگی خودش خودش که البته منظورت خودته اما من که سر در نمیارم چی میبینی ![]()
از شیرین کاریهات:هم بگم که چند روز پیش برای یه لحظه چشم ازت برداشتم و یه هویی صدای مهیبی شنیدم جیرینگگگگگگگگگگگگگگ............. اومدم دیدم که واییییییییییی ........
شیشه میز تلویزیون خورد خاک شیر شده ریخته جلوی پات تو هم وایسادی بالاسرش و گریه و زاری میکنی چه جوررررر. شانس آوردیم که روی پا و دست و صورت نریخت وگرنه خدایی نکرده .gif)
یه کار دیگه هم که البته شیرین کاری تو با همدستی پدرت بود اینه که بابایی تو رو میزاره تو ماشین سوئیچ هم توی ماشین و تو
.......... قفل مرکزی ماشین رو میزنی و میمونی توی ماشین .......... این رو هم بگم که همه شیشه ها هم بالا بود خلاصه نیم ساعتی وقت صرف شد تا نجات پیدا کنی اولش فکر میکردی بازیه و عین خیالت نبود اما کمکم متوجه عمق فاجعه شدی و شروع کردی به گریه و صورتت رو چسبونده بودی به شیشه و فریاد میکشیدی با کون .... با کون( باز کن).gif)
تازگیها هم دستت میرسه و در آپارتمان رو باز میکنی و با خوشحالی میگی ددبعد میری سراغ جاکفشی تا کفشهات رو بیاری و بعد دیگه بقیه اش گفتن نداره که چه کارهایی میکنم تا منصرف بشی البته اگر بشی. .gif)
در تراس رو هم بلد شدی باز کنی و تا غافل میشیم رفتی توی تراس البته چون تمیزه زیاد کاری به کارت ندارم..gif)
یه دفعه مامان عزیز برات تخم مرغ درست کرده بودی و نمیخوردی بهت گفت بدیم پیشی بخوره گفتی اوخوره بعد رفتی سمت در و داد زدی مووووو کجاییییی ؟؟؟.gif)
در آخر بگم که بعضی وقتها خیلی خیلی خیلی غرغرو میشی و آدم رو کلافه میکنی
علتش رو هم نمیدونم شاید برای اینکه زیادی تنهایی، شایدم برای اینکه ما تو رو درک نمیکنیم و از تو انتظار داریم که درک کنی ما خسته و کلافه هستیم و وقت بهونه گیری نیست. این جور وقتها میشه که کلاهمون میره تو هم ![]()
مثلا وقتی یه چیزی میخوای باید همون موقع ظاهر بشه مثل یه جادوگری
اصلا هم عباراتی از قبیل " صبر کن ..... اجازه بده ... الان .... یه لحظه .... " راست کارت نیست .![]()
مثلا کافیه بگیم بریم پارک مدام تکرار میکنی پارک ... سسره ( سرسره) تاب با چی (تاب بازی )![]()
حالا است که آدم نمیدونه چی کار کنه تا هر چه زودتر به پارک برسه.
.gif)
حرف زدنهات هم محشره چند نمونه برات بگم :
کاپی تر ============ کامپیوتر
پو پو ====== === جیش بزرگ یا شماره 2 یا همون پی پی
شبار ============ شلوار
دغام ============ دماغ
یه لهجه خاصی تو ادای کلماتت داری نمیدونم یه جورایی مثل ارمنیا حرف میزنی.
"در هر صورت عاشقتمممممممم "
.gif)
بازدید : 103 مرتبه | موضوع : شیطونیهای کامیار نازمون
عزیز دلم فردا تولد منه
میدونی ......فردا 29 سالم تموم میشه
و امسال آخرین سال از دهه دوم زندگی منه . 
هیچ وقت فکر نمیکردم که دهه دوم زندگی به این سرعت سپری بشه یه جورایی همیشه فکر میکردم که آدم همیشه 26 - 27 ساله میمونه ......................
اما نه .
.............. این یه واقعیته که عمر مثل برق و باد میگذره 
همیشه روز تولدم بهترین روز سال برام بوده
و خیلی خوشحال بودم اما امسال ...........
نمیگم ناراحتم اما یه حس خاصی دارم ............. شمع کیک تولد مثل یه تلنگر بود برام
با خودم گفتم ای بابااااااااااااا دوران بیست سالگی هم تموم شد.
( آخه امسال آخرین باریه که شمع تولد دهگان با رقم 2 داره
)
نمیدونم چرا شوکه شدم انگار که منتظرش نبودم . انگار حالا حالا ها منتظرش نبودم.
الان فهمیدم که دهه دوم زندگی هر آدمی براش حکم یه شاه راهیه که اون رو به آینده میرسونه و هر کس بتونه از این شاه راه توشه مفید بیشتری جمع کنه آینده اش رو تامین کرده هم آینده خودش هم فرزندانش هم همسرش. 
آدمی وقتی پا به این مسیر میزاره سرشار از انرژی و امید و افکار رنگارنگه و اگر نتونه از این فرصت نهایت استفاده رو بکنه بازنده محسوب میشه . 
چون هر چیزی باید در وقت خودش و در مکان خودش انجام بشه تا به ثمر برسه و این ده سال زمانیه که آدم باید بذر آینده را بکاره تا بتونه محصول خوبی درو کنه .
طی این مسیر اصلا ساده نیست هر چند همه آدمهایی که تو این شاه راه هستن همه سرخوش و پر انرژی هستن اما نباید عقل و تدبیر رو از دست بدن.
میدونی چرا؟؟؟ 
چون آدمها تصمیمات مهم زندگیشون رو تو این مسیر میگیرن
..... انتخاب رشته دانشگاه ..... انتخاب همسر ..... و حتی بچه دار شدن.
همه این انتخابها میتونه آدمها رو تو مسیر جدیدی قرار بده 
بنابراین از تو و از تمام کسانی که هنوز پا به این شاهراه مهم زندگی نگذاشتن میخوام که با چشم باز و ذهن متفکر واردش بشن تا نهایت استفاده رو از این دوره زندگیشدن بکنن.
"واقعا که این قافله عمر عجب میگذرد"
"باقیمانده اش رو دریاب"

با تمام اینها خدا رو شاکرم که گلی مثل تو رو توی بغلم دارم .
همه ی امیدم ... دوستت دارم و برات آرزوی عاقبت به خیری و سربلندی دارم .
بازدید : 97 مرتبه | موضوع : مادرانه
عزیزم کامیار جون
این روزا خیلی شیطون بلا شدی
همیشه ما به تو امر و نهی میکنیم و سعی میکنیم که خیلی چیزها یادت بدیم آنقدر که گاهی یادمون میره که اول باید رفتار خودمون رو اصلاح کنیم.
اما تو با رفتارهات ما رو به خودمون آوردی !!!!!
چند روز پیش که سوار ماشین بودیم بابا نگه داشت کنار خیابون تا بره از مغازه چیزی بخره من همیشه این جور وقتها به بابا میگم " اینم ببر " و منظورم از اینم تو هستی اما این دفعه چیزی نگفتم بابا که پیاده شد تو یه کمی غرغر کردی و شیشه ماشین رو دادی پایین و سرت رو از ماشین کردی بیرون و بلند فریاد زدی ............
اینم ببر ..... بابا..... بابا ...... اینم ببر !!!!!!!!!!!!!!!
منظورت این بود که کامیارو ببر اما دقیقا جمله منو تکرار کردی بابا هم صدای تو رو شنید و زود اومد و اولش کلی خندیدیم از حرفی که زدی، اما بعد که در موردش فکر کردم دیدم تو چقدر نسبت به رفتار ما حساس هستی و حواست به همه چیز هست راستش از خودم خجالت کشیدم خوب میتونستم به جای این عبارت جمله قشنگتری رو بگم مثلا بگم "بابایی کامیار جون رو هم ببر" اینجوری هم قشنگتره هم اگر تو تکرارش کنی خوبه
"کامیار جون" کجا و........ "اینم" کجااااااا ؟
یه کار جالبه دیگه هم کردی این بود که دیروز داشتیم با هم لگو بازی میکردیم تو اواخرکار خسته شدی و شروع کردی به شیطنت و لگو ها رو پرت میکردی سمت من ... من هم مدام بهت میگفتم نکن ... پرت نکن ... پرت کردن کار خوبی نیست ... پرت نکن عزیزم ....
خلاصه رضایت دادی و دست از پرت کردن کشیدی .یکی از لگوها رو برداشتی و رفتی سمت بابا و دادی دستش و رفتی سراغ بازی.....
چند دقیقه بعد بابا که مونده بود با اون لگو چی کار کنه پرتش کرد سمت بقیه لگوها که هنوز وسط اتاق ولو بود که ناگهان تو که مشغول بازی بودی نمیدونم از کجا متوجه شدی که فریاد کشیدی .....
پرت نکون ...... پرت نکون !!!!!!!!!!
بعد دوان دوان رفتی لگو رو آوردی دادی به بابا و دوباره گفتی پرت نکون اما چند ثانیه بعد با یک لبخند کاملا موزیانه لگو رو از دست بابایی گرفتی و پرتش کردی و یه صدای پیروزمندانه از خودت در آوردی و شاد و سر حال رفتی دنبال ادامه بازیت.
واقعا که عجب چیزیه دنیا گهی زین به پشته و گهی پشت به زینه
بازدید : 85 مرتبه | موضوع : شیطونیهای کامیار نازمون
20 راه کم هزینه برای لذت بردن از زندگی:
- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم .
- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
- با تلفن کردن و یا فرستادن یک پیام و ... به یک دوست او را غافلگیر کنیم.
- بیشتر دعا کنیم .
- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم .
- لذت عطسه کردن را حس کنیم .
- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم .
- احساس خود را درباره ی زیبایی ها به دیگران بگوییم .
- گاهی کمی پا برهنه راه برویم .
- رنگها را بشناسیم و از انها لذت ببریم .
- گاهی نیمه شبها از خواب بیدار شویم و از خدا به خاطر نعمتهایش تشکر کنیم .
- اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم .
- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم .
- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم .
- زیر باران راه برویم .
- بدون آنکه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم .
- زمزمه کنیم و آواز بخوانیم .
- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم .
- به دنیای شعر و ادبیات نزدیکتر شویم .
- گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه ی اعضای خانواده لذت ببریم .
|
غروب شد ميدوني كه " گل ها هرگز خیانت نمیکنند . |
بازدید : 83 مرتبه | موضوع : مادرانه
.gif)
عاشق فصل پاییزم به خصوص ماه مهر
نه فقط به این خاطر که روز 14 مهر ماه روز تولدمه
بلکه به خاطر بوی مدرسه، هوای پاییزی برگهای زرد رقصنده در باد.همیشه تو این ماه احساس خوبی دارم .
خیلی وقته که نتونستم چیزی بنویسم چون خونه نبودم و بازم کلی برای مامان عزیز و باباحسین زحمت داشتیم حساب روزهاش دستم نیست اما خیلی وقته.
بهتره از واکسن پسری شروع کنم که کلی براش استرس داشتم آخه روزی که باید واکسن میزد سرما خورد و بماند که من چقدر هول وتکون داشتم که نکنه بازم مثل مریضی قبلی باشه که پدرمون رو در آورد ولی خوشبختانه سبک تر بود و واکسن با تاخیر یک هفته ای زده شد.
این دفعه برای اولین بار آقای پدر هم برای زدن واکسن حضور داشت و از نزدیک دید که دنیا دست کیه و چقدر سخته که خودت دست بچه ات رو بگیری تا بهش سوزن بزنن. البته این واکسن که کلی هم سخت بود به یه پا و یه دست نی نی زده شد الهی بگردم چقدر گریه کرد اما برای در امان موندن از شر ویروسها و میکروبهای بدجنسه دیگه
بعد از واکسن رفتیم فروشگاه بوستان تا یه دوری بزنیم و سر پسملی گرم شه از اونجا هم براش یه جورچین میوه خریدم که قربونش برم پسرم اسم همه میوه ها رو بلد بود موز بوتقال (پرتقال) شیب(سیب) انقور (انگور) هنانی(هندوانه)گولابی(گلابی). وقتی رسیدیم خونه از خستگی و به کمک استامینوفنها جیگری کمی خوابید و وقتی از خواب بیدار شد با بازی بولینگی که مامان عزیز براش خریده بود سرگرم شد و کم کم شروع کرد به راه رفتن همچین لنگ لنگون راه میرفت که نگو یه جورایی از دردش انگار خوشش اومده بود چون مدام میخندید اما همین که شب شد حالش بد شد و تب کرد
و بهونه گیری میکرد خلاصه اون شب تا صبح بیدار بودیم و اماده باش الهی بگردم چون پاش درد میکرد نمیتونست تو خواب وول بخوره کمرش از یه مدل خوابیدن خسته شده بود و گریه میکرد به هر حال شب به پایان اومد و درد پای کامیار 3 شاید 4 روز طول کشید چون همش میلنگید و راه میرفت
.gif)
توی این مدت یه سفر یه روزه هم به شمال داشتیم که حسابس بهمون خوش گذشت
البته این بار کامیار آب بازی نکرد و نمیدونم چرا از بغل بابایی تکون نخورد آخه از شنهایی که میرفت توکفشش ،البته کفش که نه صندلش، بدش می اومد
البته نا گفته نماند که وقتی رفتیم رستوران نارنجستان شهر نور که ناهار بخوریم کامیار خان چه کارا که نکردن. حسابی از دستش عصبانی بودم چون هوا هم کمی گرم بود و کامیار هم به هیچ صراطی مستقیم نمیشد
من هم اولش دعواش کردم اما بعد از دل هم بیرون آوردیم.gif)
.gif)
بالاخره بخت پارک ارم هم باز شد.gif)
اولش من و کامیار و خاله فرزانه با شهرزاد و شادی رفتیم آقای پدر هم طبق معمول در جوار خانواده محترمشان بودن اما نمیدونم چی شد رضایت دادن که کمی هم با همسر و فرزندشون وقت بگذرونن و به جمع ما ملحق شدن . مامان عزیز سرش درد میکردو همراه ما نیومد اما سوروسات ما رو ردیف کرده بود و ما از ناهار رفتیم اونجا و تا عصری روی چمنها و زیر سایه درختها ناهار خوردیم و بلالی و چایی و ...
( البته دودی نیستیما این فقط عکسه)کامیار هم همه جور آتیشی سوزوند و از ساعت 8 صبح که بیدار شده بود تا ساعت 5 بعدازظهر نخوابید بالاخره از خستگی ساعت 5 بعدازظهر غش کرد و آقای پدر پیش کامیار موند و ما رفتیم لونا 1 و حسابی حال کردیم ماشین برقی ... سورتمه .....
خلاصه کامیار بیدار شد و خواستیم سوار هلکوپتری که مخصوص بچه هاست بکنیمش که ترسید ..... سوار اسب خوشگلا که میچرخن هم نشد و به همین اکتفا کرد که با شهرزاد روی صفحه گردونش بایسته و از آهنگش لذت ببره...... از بازی قو هایی که روی آب میچرخیدن هم خوشش اومد من هم باهاش سوار شدم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که من هم کلی حال کردم.gif)
بازدید : 89 مرتبه | موضوع :



